ماه چهارم
سلام به عسل مامانی
امروز اولین بار تکون های شما رو حس کردم. البته قبلا هم حس کرده بودم ولی امروز که با شما حرف میزدم تکون خوردی. شبم که میخواستم بخوابم با تکونات نمیذاشتی من بخوابم. الهی مامانی قربونت بره. وقتی به بابایی گفتم کلی ذوق کرد و واست شعر خوند. بابایی خیلی دوستت داره و همیشه برات شعر و حافظ میخونه و نوازشت میکنه.
بعدا نوشت:
امروز یکشنبه 25 مرداد 94 و سن شما 16 هفته و 5 روز . چهارشنبه 28 مرداد چهار ماه شما تموم میشه و میری تو ماه پنجم.
امروز صبح زود با بابایی رفتیم برای قسمت دوم تست سلامت جنین آزمایشگاه رازی خون دادم. ایشالا جوابش 31 مرداد حاضر میشه.
سه شنبه هفته قبل 20 مرداد هم رفتیم خونه عزیز( مامان بابایی) که خیلی بهمون خوش گذشت. عزیز جون سیا خورش (فسنجون) درست کرده بود. مریم جون (عمه بزرگ) به همراه ملینا جون مهربونم بودن. بعد از ظهر همگی با هم رفتیم طرف گشت رودخان و قلعه رودخان. غروب یه چایی دبش و نون محلی خوردیم که تو اون هوای خنک و دسته جمعی خیلی بهمون مزه داد.
عسل مامان همگی شما رو دوس دارن. مخصوصا ملینا جون مهربون که همش باهات حرف میزد و صداش دیگه برات آشنا شده بود و شما با حرفای ملینا جون تکون میخوردی و اون کلی ذوق میکرد. دستش رو میذاشت رو شکم مامانی و باهات حرف میزد.
عمه های مهربونتم عاشقتن خیلی دوست دارن. همه منتظرن بدونن شما دختری یا پسر تا برات یه چیزی ببافن یا بدوزن. الانم که دارم حرف میزنم شما داری تکون میخوری و لگد میزنی. قربون قد و بالای کوچولوت بره مامانی.
چهارشنبه 21 مرداد دست و پای مامانی ورم کرده بودم. فشارم رفته بود رو 12 که دکتر گفت فشارت خوبه مشکلی نیست. فقط نمک نخور. واسه همینم مامانی اینقد آب خوردم تا فشارم اومد رو 10.5 و ورم خوابید.
راستی 12 مرداد هم مامانی رفتم مطب خانوم دکتر مهربون. وزنم 56 و فشارم 11/7 بود.
عشق مامانی این روزا واسه همه دعا کن. بابابزرگم قتقشو عمل کرده الان بهتره. برای همه مریضا دعا کن عزیزم. برای خوشبختی همه جوونا از جمله ریحانه و مهناز جون. ایشالا یه شوهر خوب برای هر کدوم پیدا بشه.
تازگیا یاد گرفتی من می خوابم تکون میخوری. خودتو میزنی بهم. شاید دوس داری من بیدار بشم.
حالت تهوع از اواسط این ماه کمتر شده اما ویارم همچنان ادامه داره. خدا رو شکر به بابایی و خانواده ویار ندارم. و عاشقانه دوستشون دارم. خدایا شکرت.
راستی نی نی خاله حمیده به دنیا اومد. پسره اسمشم علیرضاست. خیلی با مزه است. خدا رو شکر سالمه و حالش خوبه.
من و بابایی هم برای شما یه خروس قربونی کردیم که وقتی خبر حضور شما رو میدیم چشم نخوری عسلکم.
خیلی دوست داریم . بابایی دیشب کلی برات حافظ خوند. خیلی ذوق میکنه شما هستی.
راستی مامانی برای شما ختم قرآن گرفت بودم که تا 10 روز دیگه به امید خدا تموم میشه. یه سری برنامه های مطالعاتی و اشعار و ... هم دارم انجام میدم برات. روزانه باهات صحبت میکنم. بابایی هم برات شعر میخونه و باهات حرف میزنه و عاشقانه دوستت داره.

ماه چهارم 




